ارسال شده توسط بابک فخریلو در دسته بندی داستان 130 روز پیش 163
شب ها دیگر رویایی برای من نمانده تا آن ها را با خوابم پیوند دهم
در خیابان های شهر، از بن بست یا کوچه ای خلوت اگر رد شوم، ته مانده ی رویاهام سر بر می آورند، طعنه می زنند که
"آی آی کجا رفتند آن بی محابا بوسه های پر از ترس و شوق"